کتاب تاریخ را آیندگان با دستی برابر بینی خواهند خواند
که در برخی صفحات آن مردمانی نقش شده اند با ردی قرمز که از چشمانشان جاری شده
که نثر تاریخ کتاب آینده آکنده از جرثومه و کینه و پلیدی
و
بوی کاغذ اش بوی تعفن و گندیدگی و لجنیست که اینک تو در پایان بدرودت به تاریخ فرهنگ ایران زمین تف مال کردی
رفتی...
اما ردی که در پشت بر جای گذاشتی نه لطف و همیاری تو
که خندق پر خون مملو از دق اهالی فرهنگ این اقلیم است
برو
تنها برو و خدا کند که تنها به پشت سر نگاه نکنی
که اینک مجسمه نمک اگر باشی شوری تو از دلهره خانواده فرهنگ ایران است که 1460 روز در دلشان انداختی
رفتی
برنگرد چنان که می روی نفرینم را به بدرقه بپذیر
شبها که خلوت است و سیاه و تو تنهایی شاید هیچ فکر نکنی چند خط، چند کلمه و چند صفحه را دشمن دانستی و باز لاک غلط گیر به ناشر و نویسنده تعارف کردی.
برو
1460 روز ارشادمان کردی و فرهنگمان را گرفتی
آمارهایت زیباست
اعدادی که گزارش می کردی زیبا
شمار کتب چاپ شده در 1460 روزت زیبا
با سرنوشت انگشت و قلم و مغزم تیله بازی کردی
برو
هر چه فکر می کنم تنها این کلمه به ذهنم می آید
برو
دست آخر میزت را ترک کردی
ولی من هنوز پشت میزم استوار نشسته ام
میز به احتیاج دارد نه من به آن
خوشحالم و سرافراز که نتوانستی توی این 1460 روز با همه رشادت هایت در راه ارشاد فرهنگ
پشیمانم کنی و نا امید از نوشتن
من چنان می نویسم و خواهم نوشت که دست کم بتوانم خندق های پر خونی را که تو از چشمانم سرازیر کردی، با دنیای خودم پر کنم
برو
*سر فصل مطلب: قسمتی از شعر احمد شاملو
که در برخی صفحات آن مردمانی نقش شده اند با ردی قرمز که از چشمانشان جاری شده
که نثر تاریخ کتاب آینده آکنده از جرثومه و کینه و پلیدی
و
بوی کاغذ اش بوی تعفن و گندیدگی و لجنیست که اینک تو در پایان بدرودت به تاریخ فرهنگ ایران زمین تف مال کردی
رفتی...
اما ردی که در پشت بر جای گذاشتی نه لطف و همیاری تو
که خندق پر خون مملو از دق اهالی فرهنگ این اقلیم است
برو
تنها برو و خدا کند که تنها به پشت سر نگاه نکنی
که اینک مجسمه نمک اگر باشی شوری تو از دلهره خانواده فرهنگ ایران است که 1460 روز در دلشان انداختی
رفتی
برنگرد چنان که می روی نفرینم را به بدرقه بپذیر
شبها که خلوت است و سیاه و تو تنهایی شاید هیچ فکر نکنی چند خط، چند کلمه و چند صفحه را دشمن دانستی و باز لاک غلط گیر به ناشر و نویسنده تعارف کردی.
برو
1460 روز ارشادمان کردی و فرهنگمان را گرفتی
آمارهایت زیباست
اعدادی که گزارش می کردی زیبا
شمار کتب چاپ شده در 1460 روزت زیبا
با سرنوشت انگشت و قلم و مغزم تیله بازی کردی
برو
هر چه فکر می کنم تنها این کلمه به ذهنم می آید
برو
دست آخر میزت را ترک کردی
ولی من هنوز پشت میزم استوار نشسته ام
میز به احتیاج دارد نه من به آن
خوشحالم و سرافراز که نتوانستی توی این 1460 روز با همه رشادت هایت در راه ارشاد فرهنگ
پشیمانم کنی و نا امید از نوشتن
من چنان می نویسم و خواهم نوشت که دست کم بتوانم خندق های پر خونی را که تو از چشمانم سرازیر کردی، با دنیای خودم پر کنم
برو
*سر فصل مطلب: قسمتی از شعر احمد شاملو






