7/05/2009

با فونت 1388





1/03/2009


با درود نثار ارواح جميع رمان نويسان مرده و زنده!
من و اصولاً جماعتي كه زير تيغ مي نويسند اصراري بر اين نداريم كه خودمان را تحميل كنيم يا بخواهيم خداي ناكرده مردمي را از دين به در كنيم و به بيراهه بكشانيم ولي خيلي دوست داريم آزادانه كار خودمان را بكنيم و بي هيچ هياهويي زندگي مان را.
حاليا اگر نوشتن و خلق دنياي ذهني ما ( منظور از ما همانا شما و ديگر دوستان داستان نويس هستيد كه با شرف
مي نويسيد و خداي ناكرده به قول مرحوم شاملو توسط شيهه حماقت هيچ اسبي به سلطنت نرسيده ايم.)..القصه... اگر خلق دنياي ذهني ما تصور ناصحيحي را در ذهن كسي از بندگان خدا بذر مي پاشد، مايه شرمندگي ما نيست بلكه سببي است كه آن بندگان خدا بروند و تصور خود را از ادبيات محكوم به اعدام اين مملكت درست كنند.
به تازگي مطلبي خواندم از آقايي به نام امير حسين فردي* كه تيتر خبر بنا به منبعي كه در آخر مطلب ميآورم، چون بلد نيستم ابر متن بنويسم و كلمه منبع را لينك بدهم، اين گونه است:
نهادينه شدن رمان در ايران
دفاع «اميرحسين فردي» از 30 سال رمان‌نويسي انقلاب و دفاع مقدس
الغرض! ايشان فرموده اند:پيشنهاد مي‌كنم قدري فراخ‌تر به موضوع نگاه كنيم و بعد به مقوله رمان برسيم. به‌طور كلي در جامعه ما اصلا مطالعه كتاب نهادينه نشده است
و ميزان مطالعه برخلاف آماري كه ارائه مي‌شود در شأن ملت بافرهنگ ما نيست.
من فكر مي كنم مطالعه امري نيست كه بشود آن را نهادينه كرد چرا كه مردم با فرهنگ ايران خودشان مي دانند چه وقت مطالعه كنند و چه وقت كتاب بخرند. و اگر اين امر آمار خفت باري دارد نشان آن نيست كه نويسندگان رمان ايراني و به قول ايشان منورالفكرها، غرب زده هستند و مي خواهند مردم را در رمان هايشان از دين برگردانند
چرا كه همين مردم با فرهنگ آن قدر سرشان مي شود كه بين خوب و بد كدامين را انتخاب كنند. مگر همين مردم رييس جمهور خود را انتخاب نمي كنند؟ مگر شوراي شهر خود را انتخاب نمي كنند؟ مگر شريك غم مستضعفين جهان نيستند؟ چه طور مي شود كه زمان خواندن رمان در ابتدا بايد كساني بيايند و كتاب را براي شان تطهير كنند؟
اين را مي نويسم چون قسمت بعدي سخنان اين همكار محترم اين گونه است:
رمان ويژگي‌هايي دارد كه با بقيه رشته‌هاي مكتوب فرق مي‌كند. رمان حاصل مدرنيته و رنسانس است
كه حاصل آن رويكرد انسان به زمين و پشت كردن به دين و كليساست.
فردي ادامه داد: وقتي رمان با اين رويكرد وارد كشور ما مي‌شود طبيعي است كه با اعتقادات مردم ما منافات دارد و مردم ما را هم مي‌خواهد به پشت كردن به دين و اعتقادات وا دارد و به يك نوع سكولاريسم دعوت كند كه دين را كنار بگذارند. وي با بيان اين‌كه رمان به طور طبيعي وارد كشور ما نمي‌شود، افزود: رمان از طريق منورالفكرهايي كه چنين ديدگاهي دارند و رمان را اين‌گونه مي‌نگرند وارد كشور ما مي‌شود و يك حالت بدبيني به وجود مي‌آورد.
بخدا سوگند رمان نويسي از كراك بدتر نيست.
بخدا سوگند داستان كوتاه از شيشه كشيدن بدتر نيست.
بخدا سوگند ادبيات به گواه شرف اسم خودش تطهير شده است و احتياج به تطهير ندارد.
بخدا سوگند رنسانس حاصلش به دين پشت كردن و كليسا و مسجد نيست. ايشان با اين حرف غير مستقيم مي گويند قرون وسطي خوب بود و رنسانس مردم را از دين به در كرد. كجاي اين جهان خاكي از وجود رنسانس كسي شرمنده است؟ مگر اين كه همه مردم دنيا را كافر فرض كنيم! رنسانس جدا از معناي ذاتي خودش كه پيشينه تاريخي دارد، تبديل به كلمه اي شده كه به تمثيل از آن ياد مي كنند. هر رخداد تازه و نويي را كه از قالب يك سري فرمول ها و ديكته هاي سلطه جويانه سر برآورده باشد به مثل مي گويند يك رنسانس. والله كه توي كتاب تاريخ هنر مدرسه مان هم همين مضمون را به تحرير درآورده بودند. و حالا اين دوست گرامي با گفتن اين مطلب نتيجه گرفته كه رمان كمين كرده تا مردم را از راه به در ببرد. مردم بچه نيستند آقا!
سكولاريسم كجا بود؟ چرا مردم را مي ترسانيد؟ اين كلمه آنقدر تلفظش وحشتناك است كه اگر كسي، يك درصد هم اراده كرده بود كه رمان بخواند، با خواندن بيانات شما فرار خواهد كرد كه مبادا سكولاريسم ويروس واگيردار باشد.
منورالفكر مگر وارد كننده ادبيات ممالك ديگر است كه آن را وارد كند و به خورد مردم دهد؟ اصلاً شما چرا مردم را اين همه نادان فرض كرده ايد؟ دايم در سخنانتان نگران مردم هستيد دايم در هراسيد كه مردم چه بشوند چه نشوند چه بخوانند چه نخوانند... چه كسي از مردم ايراني تبار به رمان بد بين است؟ خوانواده ها را نگاه كنيد! هر خانه اي يك كتابخانه دارد. هيچ پدري وقتي از جلو كتابفروشي رد مي شود جلو چشمان فرزندش را نمي گيرد كه كه مبادا از راه بدر شود. هيچ گاه اعتراض مردم در هر دوره اي بخاطر رمان نبوده است. اگر بوده كسي برايم مثال بياورد كه فلان اجتماع مردم، خلق، توده بخاطر بدبيني به رمان بوده است. البته كه بنده منظور اين نويسنده محترم را از جمله آخرش نفهميدم: ... رمان به طور طبيعي وارد كشور ما نمي‌شود!!!!
خدايا روح صادق هدايت را آرام بدار كه كتاب هايش توي پياده رو هاي انقلاب است و خودش در قبرستان فرنگ است و نقل قولش باعث حقارت مردم!
ايشان ( امير حسين فردي) گفته اند:
اگر به اين نكته توجه كنيم كه سرشناس‌ترين نويسنده ايراني در 50 سال اخير صادق هدايت است كه به عنوان مطرح‌ترين نويسنده كشور در جهان شناخته مي‌شود، بيشتر به اين موضوع اذعان مي‌كنيم. هدايت كسي است تلقي و باورش به اعتقادات و باورها و ايمان مذهبي مردم ما خصمانه و دشمنانه است. او توهين و تحقير مي‌كند و طبيعي است كه ملت ما چنين مقوله‌اي را بر نمي‌تابند. فردي ترجمه‌هاي انجام شده از رمان‌هاي غربي را فاقد هماهنگي و هم‌خواني با فرهنگ ملت ما دانست و گفت: اين آثار در جاهايي واقعا ويرانگر است و به هر حال مردم ما نسبت به اين آثار واكنش منفي نشان مي‌دهند و اين آثار را پس مي‌زنند.
نخست اين كه اگر مردم بر نمي تابند پس چرا سال هاي سال است كه كتاب هاي آن مرحوم توي بدترين مكان ها بفروش مي رسد؟ تازه اگر توهيني هم كرده باشد كه آن هم جاي بحث دارد.
بحث زيبا و نكته سنج اين هم جناب آقاي محمد رضا سرشار در دو كتاب خود كرده است كه برويد ببينيد چه نوشته بيا و ببين!!!!!!!!!!!!!!!!!
دوم اين كه اصلاً مگر وزارت ارشاد اجازه چاپ كتب صادق هدايت را مي دهد كه مردم بروند بخوانند و بعد متوجه شوند آن مرحوم با ايشان دشمن بوده است؟ ( جز تعدادي كه سال ها قبل چاپ شده كه آن هم شك دارم متن كامل باشد).
سوم اين كه من نمي دانم مگر ترجمه رمان ايراني هماهنگي مي خواهد؟ نكند بوروكراسي اداري است ترجمه كتاب؟ يعني مترجم فرنگي بيايد ايران هماهنگ كند با كه؟ مثلاً وزارت ارشاد يا نويسنده اي مورد تاييد نمي دانم كه، كه مثلاً چه كتابي را ترجمه كند كه به مذاق اين دوست گرامي خوش بيايد! مگر خود ما مترجمين ما كه ترجمه هايشان چاپ مي شود هماهنگي مي كنند؟ تا بحال مگر كسي از فرنگي جماعت آمده بگويد في المثل چرا كتاب گارسيا ماركز را ترجمه كرديد به فارسي و حالا آبروي ما بابت ترجمه دلبركان غمگين ... رفته است؟!
ايشان در ادامه از تطهير رمان و زدودن پلشتي حرف زده اند. مي فرمايد:
پس از انقلاب رمان قالبي ادبي مي‌شود كه در خدمت آرمان‌هاي اين نظام است و سعي بر اين است كه لكه‌هاي چركيني كه بر دامن ادبيات بود پاك شود و ادبيات داستاني با گونه‌اي پاك كه تعارض با قرآن و اعتقادات ما ندارد به جامعه عرضه شود. به گفته فردي اكنون ما در مرحله‌اي هستيم كه مي‌توانيم بگوييم داستان و رمان ما در خدمت آرمان‌ها و اعتقادات مردم است و در عين حال از جذابيت و كشش نيز برخوردار است.
خوب وقتي كتابي به نظر ايشان با دين مردم منافات دارد و مردم را از دين بر مي گرداند و آن تحليل طلايي از رنسانس،!! بايد هم چنين نتيجه اي بگيرند. مردم آن قدر بزرگوارند كه كتاب را به خاطر اين كه چون در خدمت آرمان ها و اعتقاداتشان است نمي خوانند. بر عكس مي خوانند چون مي خواهند چيز نويي را باد بگيرند و آن را در خدمت آرمان و ايمانشان بكار گيرند. ادبيات جناب فردي عزيز خطابه و بيانيه و جزوه اعتقادي نيست كه اين گونه كه شما مي گوييد در خدمت مردم باشد و نويسنده ابزار نيست كه خود را در قالب خط مشي، قرار بدهد.
و در ادامه ...
اميرحسين فردي شرايط فعلي را شرايطي دانست كه در حال تطهير پلشتي‌ها از دامان رمان هستيم و تأكيد كرد كه داستان و رمان مقوله‌اي كاملا
مفيد است و براي تطهير اين پلشتي‌ها زمان لازم است و رسانه‌ها نيز بايد به كمك نويسندگان و ناشران بيايند.
فكر مي كنم منظور ايشان از تطهير، همان غربال كردن است. چيزي مثل سانسور و حذف. وگرنه رمان و داستان به گفته ايشان مقوله اي كاملاً مفيد است! فقط نمي دانم چرا يك مقوله مفيد را - چرا - بايد سانسور كرد؟ چرا؟ و وقتي مي گويند رسانه ها بايد به كمك ناشرين و نويسندگان بيايند، كاش نقبي مي زدند به اين كه چرا در سال هاي اخير 250 كتابفروشي تعطيل كرده اند يا ورشكست شده اند. ( شايد بخاطر تطهير رمان از پلشتي ها!) يكي شان را سراغ دارم كه كتابفروشي را كافي شاپ كرده و قهوه ترك مي فروشد.

در آخر چون مغزم ديگر كشش مرور اين مطالب را ندارد فقط مي گويم... به دوستانم مي گويم به آن ها كه مي نويسند چون اگر ننويسند وجود ندارند و نه اين كه ديگر در خدمت آرمان هاي نظام نيستند!
دوستان كاري كنيد كه سال ها بعد زماني كه به راه رفته مي نگريد، مبادا رد پايتان از مسيري كه به آن ايمان داشتيد لغزيده باشد و فقط براي اين كه كتابي چاپ كرده باشيد از مسيرتان براي لحظاتي كج رفته باشيد كه آن زمان قطرات اشك هم نمي توانند كاري براي وجدانتان كند چه برسد به اين كه اطرافيان هم شما را محاكمه كنند.
با دوستي فراوان و روزهايي مملو از گل براي شما كه كناره انگشتتان از سفتي قلم پينه زده و نگران دايم هستيد از زمانه ولي هنوز مي نويسيد.
اين وداع را كردم چون وبلاگ نويسي را ترك مي كنم زيرا زمان كم آورده ام براي دنياي خودم.

* http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8710140593

12/17/2008



مرثيه‌اي براي كتاب ... ِ شده

خوشا به حال سگ
خوشا به حال گربه
خوشا به حال خر!
نفرين ابدي بر خوانندگان اين برگ‌ها*
قيچي‌شان
تيغ‌شان

خوشا به حال تو
خوشا به حال باباي تو
خوشا به حال ننه تو
نفرين ابدي بر خوانندگان اين برگ‌ها
نخ و سوزن‌شان
ادوات بخيه‌شان

خوشا به حال لجن
خوشا به حال پشم
خوشا به حال چرك
نفرين ابدي بر خوانندگان اين برگ‌ها
وظيفه‌شان
مغزشان

خوشا به حال افيوني
خوشا به حال كِراكي
خوشا به حال شيشه‌اي
نفرين ابدي بر خوانندگان اين برگ‌ها
بايد‌هايشان
نبايدهايشان

خوشا به حال مردگان
خوشا به حال نشئگان
خوشا به حال‌تان
نفرين ابدي بر خوانندگان اين برگ‌ها

ص 18 سطر 2 تا 8
ص 22 سطر 1 تا 5
ص 41 سطر 12 تا 16
ص 42 سطر 18 تا 21
ص 56 تا 80 كل صفحات

حالا يارُم بيا... دلدارُم بيا... دل ميل تو داره... سزاوارُم بيا!


* نام رماني به همين نام نوشته مانوئل پويينگ ترجمه احمد گلشيري



11/29/2008

















يادم هست سال پيش بود كه داستان بلندي به اسم "برج" را سپردم دست ناشر.

ناشر، يادم هست كه سپرده‌ي من را داد به جايي تا برايش شناسنامه صادر كنند.
كننده اين كار تا شناسنامه را تنگ كتاب و داستان من بزند و آماده كند براي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، يادم هست شد زمستان.
زمستان برف مي‌باريد. مانند همه زمستان‌هاي دنيا. توي برف مي‌لرزيدم نه از سرما كه از شادي چون برجي را كه ساخته بودم مي رفت كه پايان كار بگيرد از شهرداري ويژه كتاب.
كتاب از آن دسته اختراعاتي است كه پايان كار گرفتنش در ايران جان به لب مي‌رساند. شده مثل تراكم ساخت و ساز شهرداري ويژه خانه.
خانه كه رسيدم جايي يادداشت كردم 14/12/ 86 . جلو‌اش هم نوشتم برج – ارشاد.
ارشاد هم از آن دسته اماكني است كه انسان را به واقع به وجد مي‌آورد از بس سرگرم كننده است.
است و بود را كه كنار بگذاريم، اين روز‌ها به چهاردهم آذر ماهي نزديك مي‌شويم كه سالش ديگر هشتاد و شش نيست، هفت است و نزديك است به تمام شدن نهمين ماهي كه برج مخلوقم هنوز در انتظار پايان كار است.
امروز توي تاكسي زردي نشستم و با راننده‌اي روبرو شدم كه عجيب از همه چيز خبر داشت. گفت:
چند ماهه‌اي؟
گفتم:
توي نه ماهم.
گفت:
اسمش چيه؟
برج.
خدا كنه مجبور نشي سقطش كني.
نمي‌دونم.
خدا نكنه مجبور بشي بذاريش توي الكل و بدي بره براي دانشجو‌ها.
توكل به خدا.
گفت:
چند قلو هست؟
گفتم:
يه قلوِ. سونو گرافي كه كردم، تقريباً 120 لايه بود.
پياده كه شدم تا خانه كه برسم فكر كردم به واقع اگر زن بودم و حامله، جنين توي شكمم تا الان تبديل به يك بچه، يك انسان كامل و آماده تولد شده بود. يعني توي اين نه ماه من مي‌توانستم يك انسان را با همه غرايز و پيچيدگي‌هايش، با همه وجودش و سلول به سلولش توي شكمم بپرورانم. نه ماه كم نيست پسر! همه آدم‌هاي دنيا مديون اين نه ماه هستند. بند بند وجودشان، روح‌شان، رگ و پي و جان‌شان. از جاشوي الكلي كشتي كريستف كلمب گرفته تا اديسون و انيشتين و سعدي و مادر بزرگم و صاحبخانه‌ام. باز هم مي‌خواستم فكر كنم و تخيل كنم كه نه ماه چقدر مي‌تواند زمان با ارزشي باشد و چه كارهايي مي‌شود توي نه ماه انجام داد و به ميوه رساند، ولي رسيده بودم جلو نانوايي روبروي خانه‌ام. بايد نان مي‌خريدم تا شكم را توي اواسط آذر ماه 1387 پر كنم.
حالا، آقا! سرور! جناب! مسوول!
مي خواهم بگويم وجود من و امثال من خودش دليلي است بر پيروزي ما بر شما. چون ما جماعت دوره‌هاي چهار ساله متعددي را پشت سر گذاشته ايم و هنوز مي‌نويسيم. شكر خدا سر كوچه همه‌مان هم يك نانوايي پيدا مي‌شود كه نميريم و حداقل قلم از لاي انگشتمان نيفتند. ولي شما با ميزتان بدرود خواهي كرد. آن زمان كه بدرود مي‌كني من هنوز دارم مي‌نويسم و نان مي‌جوم. من هرگز ميزم را بدرود نخواهم گفت چون اين ميز است كه به من احتياج دارد تا وجودش دايم ثابت شود كه يك ميز است با هر كلمه‌اي كه من مي‌نويسم. و قلم نيز همين طور و كاغذ... من و كلمه به هم وابسته‌ايم. يكي معلول آن يكي هستيم. پس چه بهتر كه اجازه دهي بچه‌هايمان متولد شوند. شايد اينگونه
كنج لب بزرگواري، از ب تا ي اش به لبخند به رويت باز شود.
اما بعيد مي‌دانم.




10/18/2008



قسمتي از رمان "ديوار نويسي" اَم.

یک پلنگ من را گیر انداخته بود و داشت بدنم را گاز مي‌زد. من زنده بودم و نفس نفس می زدم. می دیدم چه جور دارد گوشت بدنم را به نیش می کشد. تقریباً هیچی از پایین تنه ام نمانده بود. بدنم روی یک ساق پای نصفه کاره و یک زانوی سالم بند بود. بقیه پایم جر خورده بود. گوشت ران ها و ساق پایم ریش ریش شده بودند. پلنگ بزرگی بود. دندان هایش را فرو کرده بود لای لنگ های پایم و فشار می داد. هر دفعه که آرواره هایش را باز می کرد تا جای گازش را عوض کند، یک نفس عمیق می کشیدم. هوا تاریک شد. توی تاریکی فقط قرمزی خونم معلوم بود كه روي زمين برق مي‌زد. دیگر پلنگ را نمی دیدم ولي نوک دندان‌هایش هنوز توی گوشتم بود. از نصفه های کونم تا روی نافم توی دهانش بود. دهانش مثل تنور گرم بود. توی تاریکی یک چیز سفیدی آمد جلوام. مثل دندان بود. دو ردیف دندان سفید. عجیب دندان های قشنگی بودند. درشت و سفید. برق می زدند. دندان های سفید آمدند جلو صورتم. آسمان ياسقفي كه بالا سرم بود رعد و برق زد. متوجه شدم صاحب دندان ها یک شتر پشمالو است. لبخندش تخمی بود. شتر کاری نمی کرد. عجیب آرام بود. رو به من فقط لبخند می زد. لبخندی که بیش تر انگار می خواست دندان هایش را نشانم بدهد. متوجه شدم عذرا هم بغل دستم است. نشسته بود روی یک صندلی فلزی سیاه. پشتي صندلي هم مثل نردبام از دو طرف كله عذرا رو به بالا بود. عجیب که چیزی نمی گفت. متوجه شدم که سر شتر تکان می خورد. نگاهش کردم. داشت چیزی می جوید. عذرا گفت:
- و اينك اعماق زندگي ام، روحم، رگم، جويده مي شوم و مي خواهم كه سرافراز باشم.
عذرا را نگاه کردم، دست نداشت. شتر گفت:
- به نام خدا. مي فهمي؟ می دونی آیا شعر... برعكسش یعنی چی؟ مي فهمي؟
می جوید و حرف می زد. انگشت های باریک و سبزه عذرا از زیر دندان هایش می زد بیرون و دوباره با زبانش می کشید توی دهانش. گفتم:
- چیزی گفتی شتر؟
عذرا گفت:
- برعكس شعر... شعرِ منِ عذرايِ وارونه؛
گفتم:
- نمي دونم شتر. نمي فهمم و نمي دونم.
شتر گفت:
- به نام خدا. یعنی رعشه. كه شعر یعنی رعشه. شعر، می فهمي یعنی رعشه، می فهمي؟
هنوز نیم تنه پایینی ام توی دهان پلنگ بود. عجیب حوصله بحث کردن داشتم. گفتم:
- نمی شه. رعشه آخرش ه داره. شعر که ه نداره.
شتر چشم هایش را برايم خمار کرد و زبانش را دور لب و لوچه اش ماليد و گفت:
- به نام... به نام خدا. داره. وقتی می دُویی داره، نفس نفس می زنی داره. حرف ه اون جا میاد. توی کوچه ای که خونه حاج اکبر توشه، اون جا می دُویدی، نفس نفس می زدی؛ نفهمیدی چقدر گفتی ه؟ توی شوکت‌آباد وقتی مجسمه لاي پايت را پيشكش فاكِهِه كردي؛ مي فهمي تا مینی بوس دویدی؟ اون جا هم گفتی ه. مي فهمي چند بار گفتی ه؟
گفتم:
- عجيب شتري هستي بي ناموس! تو هم از اونايي.
پلنگ خرخري كرد و صداي زوزه گوزي ازش درآمد. بوي ترشيدگي و لجن توي دماغم پر شد. عطسه كردم. نافم سوخت. خرواري خرده كاغذ ريخت روي سر و صورتم. شتر گفت:
- هر جا که فرار می کردی و به نفس نفس می افتادی، می گفتی ه. به خاطرشعر عذرا. می فهمي!؟ تکرار ه جزیی از شعر عذرا شده. هِ رو تو می گی و شعرش رو عذرا می گه. می شه رعشه. هر جا که شعر عذرا باشه ه هم هست، می دونی رعشه هم هست؟ به نام خدا ترس هم هست... فرار هم هست؟!
جفت پاهای عذرا توی دهانش بود. ساق پای عذرا را از توی دهانش زد بیرون و باز با زبان جمعش کرد توی دهانش. عذرا را نگاه کردم. نه پا داشت و نه دست. فقط تنه اش مانده بود و سرش. احساس می کردم ته حلق پلنگ قلقلکم می دهد. گرم و داغ بود.
- از این به بعد به نام خدا هر جا شعر عذرا هست، از این به بعد ه هم هست. ه مال توئه چون دایم باید نفس نفس بزنی. دایم النَفَس! دایم الهِ!
به هن و هن افتاده بودم. انگار سيصد و شصت و پنج كيلومتر دويده بودم. صدای قرچ و قروچ جانانه‌اي از توی دهان شتر می‌آمد. سر برگرداندم طرف عذرا. نیم تنه اش هم غیب شده بود. شتر را نگاه کردم، سر عذرا توی دهانش بود. از دسته موی خرمایی رنگی که از توی دهانش بیرون زده بود و روی لب و دهانش آویزان بود، فهميدم. عجیب پشت سر شتر تاریک بود. همه جا تاریک بود. فقط همان جایی که ما بودیم نور افتاده بود. یعنی از همان موقع که رعد و برق شده بود و توانسته بودم صورت شتر را ببینم. عذرا گفت:
- حسین! حسن سیخ‌های خوبی می‌گیرد. برويم خانه‌اش صبحانه سيخ کباب بخوریم. ولی نه، آنك ممكن است برای من و تو گونه‌اي دیگر سیخ بگیرد.
صدای خِسی از پلنگ بلند شد. سرم را پایین گرفتم و نگاهش کردم. داشت بالا می آورد. هنوز فکش باز بود و همان طور که نیم تنه ام توی دهانش بود، از لابلای لب و دهانش استفراغ می زد بیرون. شُلِه‌ي قرمز و صورتی رنگي بالا می آورد و می ریخت روی صورتش. خِس خِسش بیش تر شد و دست آخر آروغ کش داری زد. سرم را برگرداندم طرف عذرا. همه صورتش رفته بود. نه بینی داشت و نه چانه و نه چشم. اصلاً همه اش غیب شده بود به جز مغزش و يك رگش؛ رگ جايي بين گردن و مغزش روي هوا مي لرزيد. روی هوا، بالای صندلی فلزی سیاه مانده بود. شتر داشت ملچ و مولوچ می کرد. يكهو توی صورتم تف کرد. چیز سفت و کوچکی خورد توی صورتم و افتاد پایین. شتر دوباره تف کرد. خورد توی صورتم و افتاد روی استفراغ های پلنگ. چشم هايش را گشاد كرد و آروغ زد و با همان لبخند تخمي‌اش گفت:
- هسته های شعره. می دونی، وقتی همه چهل و دو تا هسته رو توی صورتت تف کنم، به نفس نفس می افتی. می گی ه ... دِ می دونی؟
باز دندان ها را توی صورتم تف کرد. سرم را گرفتم پایین. تف كه مي‌كرد، همه صورتش مي‌شد لب و يك پوزه نوك تيز غنچه شده و بعد دوباره برمي‌گشت سر جاي اولش. پلنگ با دهان باز ثابت مانده بود. استفراغ‌ها روی سر و صورتش را پوشانده بودند. هن و هن مي‌كرد. جوري كه انگار از آن همه استفراغ، خودش هم خسته شده باشد. فقط چشم هایش معلوم بود که خيره شده بودند به من. ظاهراً دیگر چیزی برای پاره کردنم نگذاشته بود. عذرا گفت:
- راحت شدم. سبکم. اينك عمق والاي منِ عذرا. منِ عظما.
نگاهش کردم. از مغزش بخار بلند می شد. شتر گفت:
- خوارِتو تمام و کمال جویدم. مي‌فهمي؟ خوارِتو حسین! هسته هاش رو هم توی صورتت تف کردم حسین آقا. ناموست تموم شد. مي‌فهمي؟ خوارِت!
از زور درد، دندان قروچه رفتم و چشم هایم را بستم. پلنگ انگار نوک دندانش را فرو کرده بود به جایی از بدنم. داشتم فکر می کردم کجای پایین تنه ام مانده بود که جر نداده باشد. یکهو احساس کردم که ول شدم. شتر همچنان داشت می جوید. بعد از در كونش خرده‌هاي كاغذ مثل فواره پاشيدند بيرون.
عذرا داد كشيد:
- خرد و فرزانگي. درد و خون. از چه نالم... از چه مانم... مانا‌اَم... سبكم.
نگاهش کردم. بخار از مغزش رو به هوا بلند مي شد. دیدم پلنگ خودش را عقب کشید و سرش را تکان داد. استفراغ ها از سر و صورتش ریخت پایین. به پایین تنه ام نگاه کردم. چیزی نمانده بود. همه اش استفراغ شده بود و ریخته بود زمین. از ناف به بالایم سالم بود. چیزی مثل یک حفره کوچک و کبود، زیر نافم، عقب بدنم روي هوا ول بود.ازش خون می چکید. پلنگ جلو آمد و دندان های بلند و نوک تیزش را نشانم داد. یکی شان خیلی از بقیه نوک تیزتر و بزرگ تر بود. جلوتر آمد و آرام و با دقت نوک دندانش را انداخت توی همان حفره کوچک و کبود. دوباره دندان قروچه رفتم و چشم هایم را بستم. پلنگ داشت فشار می آورد. ستون فقراتم تیر کشید. نافم سوخت. شتر گفت:
- این جا همه لامپ ها سوخته، خوارِتو بپا حسین آقا! نمی خوای لامپ بخری حسین آقا؟
داشتم می سوختم. از بس دندان هایم را از درد به هم فشار دادم، چند تایشان شکست. عذرا گفت:
- اي کاش کاغذ پاره هام رو جمع کنم. ورق پاره هام رو جمع کنم. بچسبانمشان به هم. از نو... سرآغاز عذرا بودنم... من بودنم.
درد امانم را بریده بود. ولی جیکم در نمی آمد. بخار مغز عذرا بیش تر شده بود. دور و برمان را بخار گرفته بود. شتر نزدیک صورتم با همان لبخند، با دندان های درشت و سفیدش هنوز داشت می جوید و زل زده بود به من. بین من و صورت شتر بخار رد می شد. پلنگ و حفره کبودِ کوچکم با استفراغ ها، توی بخار محو شده بودند. مغز عذرا هم گم شده بود. چیز سفت و ریزی خورد توی پیشانی ام. شتر را ديگر نمي ديدم. از توي بخار داد زد:
- هسته چهل و دوم شعر جا مونده بود زیر زبونم، حسین آقا. چه رعشه ای گرفتی حسین آقا. ه‌یِ نفست بیش تر شده. حسین آقا هسته های خوارِتو تف کردم، تموم شد.
چشم هايم را بستم و داد زدم:
- حاج خانوم بهجت کجایی ننه؟ ازت خواهش می کنم بیا. دارم حل می شم، ننه. آقا جون، کاش کامیونت پنچر نمی شد. کاش جک ماشین رو درست می زدی زیر کامیون، ننه بهجت کاش عشقت رو همون اول زیر کاسه توالتِ خونه چال می کردی ننه. کاش شورت آقامو نگه می داشتی پیش خودت. کجایی حسن؟ مریم بیا ببین چی شده. بیا پتیاره ببین ما رو. ما که ننه مون یکی بود. تو ننه نداشتی، ما ننه مون رو با تو قسمت کردیم.
چشم هایم را باز کردم. همه جا را بخار گرفته بود. انگار توی ابرها بودم. چشم هایم می سوخت. عذرا جیغ کشید. گفتم:
- عذرا، این قدر بخار نکن. فایده نداره. چقدر بخار، چقدر حرف و شعر. هر چی شعره می شه رعشه به جون خودمون. این جا، جای شعر گفتن نیست. پاره می کنن. برادرت، من که حسینم رو پاره می کنن. ننه مون رو تقسیم می کنن. خودت رو هم می جواَن، تف می کنن.
عجیب چشم هایم می سوخت. عذرا مدام جیغ می کشید. گفت:
- حسین کجایی؟
دست هایم را بالا بردم و دود و بخار های جلو ام را زدم کنار. فکرمی کردم پلنگ آن ها را هم جر و واجر کرده باشد. عجيب سالم بودند. پنج انگشتم را انداختم لای پایم و خشتکم را فشار دادم. پا داشتم. هنوز تخم داشتم، سالم بودند. اثری از پلنگ و استفراغش نبود. فقط نافم هنوز مي‌سوخت. داد زدم:
- عذرا کجایی آبجي؟ این بخار مال چیه؟
انگار یک لشکر آدم با لگد می کوبیدند به در. صدای شکسته شدن در اتاق آمد. عذرا یکهو از توی بخار پیدایش شد. همه جایش سالم بود. پرید بغلم روی تخت. سفت فشارم داد. عجیب هق هق می کرد. نمی توانست حرف بزند. به هن و هن افتاده بود. گفتم:
- عذرا هیچی ازت نمونده بود. همه جات از بین رفته بود.
اتاق پر از دود شده بود. چشم هایم باز نمی شد. اشک می ریختم. عذرا هم چشم‌هايش پر اشك بود.
- حسین! ديگر هيچ چيز و هيچ كس رنگي ندارد.
سفت توي بغلم فشارش دادم. بلند شدم و روی تخت نشستم. گمانم درست بود. گاز اشك‌آور زده بودند. پيدايمان كرده بودند.
- عذرا تو فقط بدو. به من کار نداشته باش. فقط برو. از تهران برو. بلند شو.
نمی دانستم از کدام سمت بروم. دست عذرا را گرفته بودم و لابلای دود و بخار معطل مانده بوديم. سرفه مان گرفته بود. عجیب سرفه می کردیم و اشك مي‌ريختيم. عذرا گفت:
- نفس. نفس نيست. اين‌جا هوا نيست. توي ايران نيست.

* عكس از سايت راديو زمانه


7/08/2008

در كنار كمد لباس خانه ام


داستان هايم را لاي پوشه اي بالا سرم گذاشته ام.
متن word داستان هايم را روي cd رايت كرده ام و بالا سرم گذاشته ام.
كتاب هايي را كه دوستشان دارم همراه با چند خودكار و چند بسته كاغذ كاهي توي كوله پشتي، بالا سرم گذاشته ام.
موسيقي هايي را كه دوست دارم، همه را توي mp3 ريخته ام و بالا سرم هميشه توي شارژ است.
يك باكس وينستون قرمز(در حال ترك هستم، كافيست!) با دو تا فندك پر بالا سرم گذاشته ام.
ديوان حافظ و كتاب كوچه حرف الف را بالا سرم گذاشته ام.
لرزش جنگ تخت خوابم را مي لرزاند.
مي گويند نزديك است.
اي كاش مي توانستم 13 را از جنگنده F16 تفريق كنم...
باقي مانده مي شد F3!
و F3 در برنامه گرافيكي Corel دور مي كند. كوچك مي كند.
هر آن چه كه تو از آن بدت بيايد.
F16 و هم جنگ را...
اي كاش دست در دست هم، همگي، دكمه F3 ي هر چه جنگ انديش را بزنيم.

4/18/2008

در کنار کمد لباس خانه ام

دوستان!

داستان «کفشهایم کو؟» نوشته روحانی جوان محمد رضا حائری را بخوانید.


http://www.ketabnews.com/detail-1020-fa-35.html


شب بخیر.

4/11/2008

در کنار کمد لباس خانه ام

من از بطن جماعتی حرف می زنم که وقتی بچه بودیم، در آن وضعیت دهشت بار جنگ هر از گاهی کسی یا کسانی نمی دانم به نیت چه چیزی برایمان کتاب می خریدند تا ما بخوانیم. ما همان کسانی هستیم که کتاب قصه های خوب برای بچه های خوب را می خواندیم.
که حالا نویسنده اش از فرط پیری در بیمارستان است و به گفته خودش فقط آرزو دارد که وزارت ارشاد یا دولت فقط او را به آسایشگاه کهریزک منتقل کنند. حالا من یا ما، نسل ما شده ایم بچه های بد با قصه های بد. از بس قصه خواندیم، خواستیم خودمان هم طعم قصه گفتن را بچشیم. پس قصه نوشتیم و می نویسیم و خواهیم نوشت. ولی چیزی که هست و در حال حاضر واقعیت محض است، نوشتن ما شده پر کردن انبارهای بررسی وزارت ارشاد. نمی دانم ما که بچه خوبی بودیم در کودکی و قصه های خوب می خواندیم چطور شده که حالا سند های پلید می نویسیم.
آقای وزیر ارشاد در نطق اخیر خود فرموده اند:
«کارشناسان و ناظران وزارت ارشاد بايد مراقب باشند تا در حوزه هاي مختلف يک سر سوزن مسامحه در مقابل خرابکاري ها صورت نگيرد. نبايد اجازه دهيد از زير دست شما سندهاي پليد صادر و منتشر شود.»*
به واقع وقتی به واژه پلید می اندیشم از خود می پرسم چرا زمانه ما را پلید کرد؟ چرا هنر یک جامعه، اعم از سینما، داستان، موسیقی، تاتر و غیره باید این همه دچار افت و خیز فشار های بیرونی شود؟ هنری که هنر بودنش به نبض زمانه بودنش است. کجای این کهکشان راه شیری به ادبیات مملکتش هر چند هم منافی قوانین ارشادی باشد، به آن واژه پلید اطلاق می شود. موسیقی نسل من توی زیرزمین و پارکینگ ساخته و اجرا می شود. آرزو به دل خانواده های ایرانی مانده که تصویر یک ساز ایرانی را داخل کادر تلویزیون خود ببینند. در عوض آن قدر رودخانه و درخت و چشم انداز های زیبا همراه نوای موسیقی دیده اند که شاید روزی از کنار رودخانه ای یا کوهی و جنگلی عبور کنند، نا خودآگاه احساس کنند که الان است که صدای ویولون یا سه تار یا ... بلند شود. خوشبختانه خانواده ها بدون پرداخت هزینه سنگینی در ازای خرید یک تلویزیون سونی مدل سینمای خانگی، فقط با پرداخت مبلغ کمی شاید زیر 5000 تومان می توانند صاحب سینمای خانگی از نوع سی دی یا دی وی دی شوند. ما بچه های خوب که قصه های خوب خواندیم کم کم داریم به این عادت می کنیم که برای کتاب خریدن نباید به کتابفروشی رفت، بلکه باید رفت ار حاشیه پیاده رو های خیابان انقلاب تا چیزی را بخریم که در کتاب های دوران مدرسه مان به آن می گفتیم: یار مهربان!
هر چند آن یار مهربان هم آن قدر با ما مهربانی کرد که مثل همان قصه های خوب رفت توی بساط کنار پیاده رو های تهران و شد سند پلید.
ووقتی آقای وزیر ارشاد می گوید: «من امسال را به عنوان سالي که فرهنگ در آن شکوفا خواهد شد در نظر مي گيرم و بذري را که در اين سال ها کاشته ايم، درو خواهيم کرد.»
من فکر کنم که دیگر با وجود این همه پرینت و سی دی کتاب که ناشران به ارشاد تحویل داده اند و گاه تا سال هم به درازا می کشد تا جواب بگیرند، دیگر چیزی برای درو کردن نمانده است.
جایی که سالن مد انواع مواد مخدر و توهم زا شده و جوانانش با مصرف آن ها از درون کرم می گذارند، باید هم بعضی از کتاب ها پلید نام بگیرند. هنرمند ایرانی عامل تباهی جامعه اش نیست. این جامعه است که هنرمندش را وادار به روایت تباهی می کند. آن جا که جناب وزیر می فرماید:
«تا بنده در اين جايگاه هستم، قطعاً اجازه نخواهم داد فرهنگ ما سر از جايي در بياورد که هنرمند به عنوان متهم اول تباهي جامعه شناخته شود.»
حال باید انتظار چه جوابی داشت؟ این سنگینی سکوت و دلهره ناشی از بی جوابی، که آلبر کامو از آن به مثابه درد بشریت یاد می کرد و انسان را بر بالای تخته سنگی بلند می دید که رو به آسمان فریاد می کشد و جوابی نمی شنود. نامه بنویسیم که جواز کتاب ها را زودتر بدهید یا نمایندگانی را از طرف خودتان مشخص کنید تا جوابگوی ناشرین و مولفین باشند! کارشناسان و ناظران وزارت ارشاد یک سر سوزن مسامحه به خرج نخواهند داد. نمایشگاه کتاب نزدیک است. راستی چرا ما قصه های خوب خواندیم. کاش کسی آن دوران می فهمید که ما قرار نیست بچه های خوبی باشیم. ای کاش دانشمند می شدیم تا فرد مفیدی برای جامعه مان شویم در این سال نوآوری و شکوفایی.
*
http://www.fararu.com/vdcg.w9yrak9u3pr4a.html

3/15/2008

در کنار کمد لباس خانه ام

آخر نور چقدر می تواند درون حباب خاک گرفته ی خویش بتابد... کاش بشود شکست این پیله ی کثیف گندیده را که دورِ من، تو و انسان بسته اند.

2/25/2008

در کنار کمد لباس خانه ام

هي تن سيال، ذهن سيال عشق
اي كاش براي دقايقي چند مي توانستي چشمهايت را ببندي
و
تمام
آن بايدهايي كه بايد
و
بايدهايي كه نبايد
را ببيني
اي كاش براي دقايقي چند مي توانستي چشمهايت را
ببندي و بازكني
تا تمامی بایدها و نبایدهای نشده را
تمام شده ببيني
هي تن سيال، ذهن سيال عشق
ای کاش
جادو حقيقت داشت .